تبليغاتX
بچه دهاتي تنها
آمده است که خداوند برای تنهایی آدم، حوا را آفرید و از زندگی پر تلاطم آنان تنهایی به دنیا آمد
 عزیزترینی اگه حتی یه ستاره× نباشه تو شب تارم×تو شهاب آسمونی×تو همیشه بهترینی

 چشمهایت مال من است
نگاهت مال من است
در نگاهت دریایی از عشق می بینم
که صادقانه به من می گویند که : دوستم داری
با توآرام می شوم
هر سپیده صبح
هر غروب
هر شامگاه
صدای قدمهای تو
درفضای خانه ای که برای تو با گلهای عشق آذین بسته ام
طنین می افکند
می ایی
در دستانت یک دنیا عشق به همراه داری
به دیدارم امده ای
شانه هایت تکیه گاه منند
فکر کردن به این که یه روزی این جدایی به پایان می رسد
شادم می کند
نوید آمدنت
خانه ام را ستاره باران می کند
می بینی برای دیدارت چه بیقرار نشسته ام
دنیا مال من است
از همه بالاتر عشق تو مال من است
تا با تو هستم
نمی خواهم فکر دوریت
لحظه های شیرین با تو بودن را برایم تلخ کند
می ایی
در دستانت عشق همرا داری
آمده ای
زندگی دوباره ببخشی
به من میگویی هرگز ترکم نخواهی کرد
عشقت سرپناه تنهاییم خواهد شد
با تو چه خوشبختم
همه جای خانه ام ااز وجود تو روشن شده
می ایی
من تمام غزل های عاشقانه رابرایت میسرایم
ای ابی ترین اسمان
ای تک ستاره زندگیم
مرا با خودت ببرتا با تو بمانم
برای همیشه
فاصله ها را می شود از میان بر داشت
دنیا مال ما خواهد شد
چشمهایت مال من خواهد شد
دستهایت گرمای زندگی به من خواهند بخشید
وقتی می ایی
یک فلب عاشق
که متعلق به توست
دو چشمی  که به انتظار ،به در دوخته شده
  بیا 

« تا بگویم که چقدردوستت دارم »

TinyPic image

|+| نوشته شده توسط قاسم در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 

 

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 

|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 تقدير

تقدير

تقدير است بازي روزگار

كه مرا به انتهاي جنون خواهد برد

اي خوش قدم

همچون گلي در مرغذار

هر لحظه خواب روياهايم را مي بينم

ابر مرا به نظاره مي نشاند

به همان خلوت تنهايي تنهاييم

كه پيش گفتار كلامم

واژه واژه از بر مي شود

ابر مرا خواهد ديد

تا انتهاي كوچه تنهايي

كبوتران خوش سخن

با اظطراب سخن مي گويند

تا آتش جانم را

به انتهاي جنون برساند

اينجا حرفي از مهرباني نيست

و فراواني غرور

ابر مرا خواهد ديد

در انتهاي زمان خواهد ديد

اي كاش آدميان ، آدم مي شدند

از بهشت رانده نمي شدند

به هوس يه خوشه گندم

و لحن مبهم صداي خويش را فراموش كرده اند

و دلي كه آشفته است

بدمبال كدامين قصه و افسانه اند

سكوت راز دل است

با حرفهاي گفته و نا گفته ها

ابر مرا خواهد ديد

در كوچه باغهاي تنهائي دلم

آخر من به كدامين جرم محكومم

كه اينچنين است بازي روزگار

زبانم به حرف نمي آيد

صدايم را كسي نمي شنود

نگاهم را كسي نمي بيند

صداي كلاغهاي خبر چين همه جا به دا در مي آيد

نمي دانم از كدامين حرف بايد سخن گفت

به كدامين واژه بايد دل بست

اي ترسم مي ترسم

از اين گرگان به ظاهر آدم نما

ناچارم به نظاره نشسته ام

به تماشاي اين گرگان آدم نما

كه دم از انسانيت مي زنند

نوشته شده توسط سيد قاسم عبدي پور در تاريخ 10/4/1385

 به سراغ من اگر مي آيي نرم و آهسته بيا كه مبادا ترك بردارد شيشه تنهايي دلم

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در شنبه یکم دی 1386  |
 درد دل

درد دل


فرياد از اين دل كه درد دلي دارد


دل من با دل او هم سفري دارد


خبري دادم از اين دل در ره عشق


در  ره ديدار او منزل گهي پيدا شد


كيست در اين شهر كه فرياد مرا گوش كند


هيچ كس جز تو كسي نيست كه بيداد مرا گوش كند


گوش شنوا نيست در اين شهر صفا


شهر صفا شهر وفا بيدادگري پيدا شد


جان من پر شد از  پند و مهنت همه كس


من در تو جز نفس عشق ندارم هوسي


در ره عشق در اين دوره سخن گفتن خطاست


هر دم از مهنت يار دگر بايد گفت


هر دم از مهنت يار دگر بايد خواند


صبر من حرف او شيرين سخني بايد گفت


كار عشق نيست هوس بازي در همه عمر


تهمت كفر به عاشق نزنيد


عاشقي پاك ترين آئينه است


نوشته شده توسط سيد قاسم عبدي پور


خوشاآنكس كه دلش زنده شد به عشق

|+| نوشته شده توسط قاسم در شنبه یکم دی 1386  |
 عيد شما مبارك

Happy Holidays from Google

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه سی ام آذر 1386  |
 تقديم به تو كه عشق مني

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 

زنده ام فقط به خاطر تو

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هيچكي ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
  عشقم

|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 بخت
بگذار بختی بیابم
تا دریابم
مرز ایمان ِعشق را
با کفر !

فرصتی به من بده تا متقاعد شوم
ستاره ای را دیده ام و
سخن گفته ام با قدیسین .

****
زن !
زنی که رانهاش
نخلی بیابانی ست که فرومی بارد
خرماهایی زرین !
سینه هات
به هفت زبان سخن می گویند و من
ناگزیر بودم از
گوش سپاری بر تمامی شان .

اقبالی به من بده
تا بگریزم از این طوفان ،
این عشق ِروبنده ،
این هوای زمستانی ؛
و واداشته شدن به کفرگویی و
خلیدن به بشرهء اشیاء !

اقبالی به من بده تا
کسی باشم که قدم می زند
بر آب !

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386  |
 

A slideshow of a young woman in silhouette in different poses.

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 سلام

Mission Games

|+| نوشته شده توسط قاسم در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 چه ملوس

 

                                         

                                

|+| نوشته شده توسط قاسم در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 بگو يا ابا صالح المهدي

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 اسيرم

در این شب بی ستاره و بی روح نشسته ام

 و می بویم عطر تنهایی را که بعد از رفتن تو فضای

سینه ام را پر کرده است و مینگرم به آسمان چشمانم

که چه ابریست وبا کوچکترین صاعقه بغضم شروع

به باریدن میکند و دلم را میبینم که چگونه خاطرتت را

در زیر اشکهایم میشوید گویی سالهاست در انتظار

 این لحضه است.ولی به خدا قسم اگر سالها چشمانم

ببارند و دلم تلاش کند  که اسم تو را از درگاه قلبم

پاک کند نمیتواند زیرا تو آنچنان در سینه من رخنه

 کرده ای که حتی مرگ هم نمیتواند مرا از یاد غافل

کند. ولی نمیدانم چه شد که رفتی ومن در این

تنهایی اسیرم؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 نقش تو

عشق یعنی سوختن و ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 آخرين نفس

تصور کن روزگار سخت جدایی را

روزگار تلخ تنهایی را

تصور کن نگاه قلب عاشق را

دور از تو

پرپر شدن گل شقایق را

خواستی تنها شوم تنهای تنهاماندم اکنون

تک درختی در کویر خشک غمها ماندم اکنون

خواستی خورشید عشقم در غروب غم بمیرد

سوختم زین رنج در آغوش غمها ماندم اکنون

خواستی هم چون شقایق مهر غم بر دل نشانم

با نشان عشق تو در دشت وصحرا ماندم اکنون

خواستی بی تو باشد دل درون سینه ی من

همنشین بی دلان در سوگ دلها ماندم اکنون

خواستیآخرین نفس بی تو با همه بیگانه باشد

حال هم تنها تر از تنهای تنها ماندم اکنون

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 سخناني از بزرگان

اسپنسر جانسون:

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول

----------------------------------------------

ناشناس :

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش

----------------------------------------------

ابوعلی سینا :

هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست

----------------------------------------------

دایر :

حضور در زمان حال ، یعنی دور کردن حواس پرتی ها و توجه به آنچه در همین لحظه است

----------------------------------------------

جانسون :

بهترينها و زيباترينها در جهان نه ديده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها تنها باید در دل ديده و لمس کرد

----------------------------------------------

ناشناس :

بودن یا نبودن مساله اینست

----------------------------------------------

شکسپیر :

حقیقت را همانطور که هست بپذیر

----------------------------------------------

اوستان :

خود را بشناس ، چرا که زندگی ارزشيابی نشده ، ارزش زيستن ندارد

----------------------------------------------

سقراط :

نخستین گام برای از ميان برداشتن یک ملت ، پاک کردن حافظه آن است

----------------------------------------------

هوبل :

خاطره نفرت نیرومندتر از خاطره محبت است

----------------------------------------------

کوندرا :

کسیکه را که دوستش داری آزادش بگذار ، اگر قسمت تو باشد بر می گردد ، وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است

----------------------------------------------

ناشناس :

تا خود را از هر جهت کامل و شایسته ندیدی , قضاوت نکن

----------------------------------------------

پوشکین :

شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند که زندگی را با گریه آغاز می کنند

----------------------------------------------

ناشناس :

دانای بی وجدان هيچگاه صاحب روحي پاک نخواهد بود

----------------------------------------------

رابله :

اغلب آنهایی پيروز و موفق می شوند که کمتر تعریف و تمجید شنيده باشند

----------------------------------------------

ناشناس :

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت : غرور ، عشق ، دروغ اونوقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت

----------------------------------------------

ناشناس :

آیا بشر هنگامی زنده است که دیگران زنده اند ؟

----------------------------------------------

گوته :

آنکه به صبح می اندیشد ، هميشه می خندد

----------------------------------------------

دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد :

- چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .

هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

 

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  |
 تقدر

تقدير

تقدير است بازي روزگار

كه مرا به انتهاي جنون خواهد برد

اي خوش قدم

همچون گلي در مرغذار

هر لحظه خواب روياهايم را مي بينم

ابر مرا به نظاره مي نشاند

به همان خلوت تنهايي تنهاييم

كه پيش گفتار كلامم

واژه واژه از بر مي شود

ابر مرا خواهد ديد

تا انتهاي كوچه تنهايي

كبوتران خوش سخن

با اظطراب سخن مي گويند

تا آتش جانم را

به انتهاي جنون برساند

اينجا حرفي از مهرباني نيست

و فراواني غرور

ابر مرا خواهد ديد

در انتهاي زمان خواهد ديد

اي كاش آدميان ، آدم مي شدند

از بهشت رانده نمي شدند

به هوس يه خوشه گندم

و لحن مبهم صداي خويش را فراموش كرده اند

و دلي كه آشفته است

بدمبال كدامين قصه و افسانه اند

سكوت راز دل است

با حرفهاي گفته و نا گفته ها

ابر مرا خواهد ديد

در كوچه باغهاي تنهائي دلم

آخر من به كدامين جرم محكومم

كه اينچنين است بازي روزگار

زبانم به حرف نمي آيد

صدايم را كسي نمي شنود

نگاهم را كسي نمي بيند

صداي كلاغهاي خبر چين همه جا به دا در مي آيد

نمي دانم از كدامين حرف بايد سخن گفت

به كدامين واژه بايد دل بست

مي ترسم مي ترسم

از اين گرگان به ظاهر آدم نما

ناچارم به نظاره نشسته ام

به تماشاي اين گرگان آدم نما

كه دم از انسانيت مي زنند

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 نوشته هاي من
فرياد از اين دل كه درد دلي دارد


دل من با دل او هم سفري دارد


خبري دادم از اين دل در ره عشق


در  ره ديدار او منزل گهي پيدا شد


كيست در اين شهر كه فرياد مرا گوش كند


هيچ كس جز تو كسي نيست كه بيداد مرا گوش كند


گوش شنوا نيست در اين شهر صفا


شهر صفا شهر وفا بيدادگري پيدا شد


جان من پر شد از  پند و مهنت همه كس


من در تو جز نفس عشق ندارم هوسي


در ره عشق در اين دوره سخن گفتن خطاست


هر دم از مهنت يار دگر بايد گفت


هر دم از مهنت يار دگر بايد خواند


صبر من حرف او شيرين سخني بايد گفت


كار عشق نيست هوس بازي در همه عمر


تهمت كفر به عاشق نزنيد


عاشقي پاك ترين آئينه است
|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 چه ملوس

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 قشنگه مگه نه

                                       

                         

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 رقص
                         
 
      
                                
 
                                                                                           
                                                       
                               
         
                                                                                         
                                                    
                                                                    
                                               
                                         
                                                                                
 
                                                                                      
                                        
|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386  |
 
 
بالا